خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





    ندیده بودم که زنی یک شبه پیر شود اما
    من پیر شدن تو را در آن شب پانزدهم از اولین ماه تابستان به ناگاه دیدم
    وقتی که در نبود من زمین را در آغوش کشیدی و خمیده شد آن سرو ایستاده
    حالا این روزها در پس تختی به پادشاهی روزگار نشسته و می نگری گذر این گذران روزگار بی مروت را
    هنوز هم وقتی با همان صدای نامفهومت می پرسی حال زار مرا و من به شیرین ترین دروغ می گویمت خوبترینم مهربانم
    دنیا تجلی دیگری دارد
    هنوز وقتی از روزگارت اشک به چشمانت می چرکد و من صد بار در خود بغض می شوم و صبر و دست بر صورت شکسته شده ات می برم بوی زندگی می دهی
    هنوز با عزتی
    غصه ات به خواب روی این بالش های آسوده نباشد
    این روزها باید بگذرد که اگر نگذرد مروت ندارند آن اعتقادات نابت که شیرینند هنوز برایت آن نذرها و آن جانمازی که در کنج این خانه خاک می خورد
    دور نیست روزی که بار دیگر به سجاده بنشینی و من آرام بی آنکه بدانی در آغوشت شوم و بوسه به پیشانی ات بزم
    و تو با همان دست در محاق رفته ات چای داغی بریزی و با من از ناملایمات روزگار بگویی
    دور نیست روزگار رفته من و تویی که شب ها تا سحر حرف ها بهم گفتیم و قلبم از سختی های زندگی بی مروت در دوران جوانی ات لرزید و درد کشیدم از زخم هایی که به دل کشیدی و چشیدی و دم نزدی
    حالا در انتظار یک شروع دوباره ام
    بلند شو تا برایت اندکی شعر شوم و ببینی حرکت صبرگونه ام را در پس جاده ناملایم زندگی و فتح این راه بر پیچ و خم...


    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : روزگار ,زندگی ,مروت ,

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده