تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

    روی کاناپه دراز کشیده و بلند می شوم. سردرد دارم به ساعت نگاهی می اندازم

    ساعت موبایل عدد 8 را نشان می دهد و ساعت مچی به خواب رفته .

    زمزمه ایی در ذهنم نجوا می کند: باز قصه خواب ساعت در زمان از دست رفتن من
    انگار ساعت ها خوب می فهمند ادم هایی را که همیشه در زندگی دیر می رسند

    انگار این ساعت ها با حس دست ها ارتباط تنگاتنگی دارند

    هرگاه دست از زندگی برداری می ایستند و تو را با عقربه های تابه تای خود نگاه می کنند

    زندگی تکرار تاریخ است و حالا تاریخ روی دست های من در عقربه های ساعتم تکرار می شود

    ساعت مچی خواب رفته را به دست می بندم و در پشت همراه آهنی ام خودم را زیر لب زمزمه می کنم

    "من قصه را از ته سرآغازم"

    از آخرین باری که ترافیک برایم دوست داشتنی بود زمان زیادی می گذرد

    چیزی شبیه ادم های مست که خیابان های نارام را ارام طی می کنند

    به خودم در قاب زندگی خیره شده ام

    تصویر گذر من از نزدیک دو دهه زندگی

    و ماشین هایی که از پشت عینک آفتابی نمی دانند یخ زده ام

    و ساعتی که قرار است روی دستم خواب بماند

    تا خاطرم باشد این زمان دست رفته یعنی من و من زمان از دست رفته ام

    گاهی باید زمان را به دست خودت روی دستانت دفن کنی

    و امروز همان روز است...

     


    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ شنبه 3 مهر 1395 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : , , , , ,

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز شنبه 29 مهر 1396

  • تعداد وبلاگ :55487
  • تعداد مطالب :160282
  • بازدید امروز :247730
  • بازدید داخلی :27005
  • کاربران حاضر :244
  • رباتهای جستجوگر:377
  • همه حاضرین :621

تگ های برتر